افسوس مي خورم
وقتي كه خواهرم
در اين دُروغزار پُر از كركس،
فكر پرنده اي است
فكر پرنده اي كه ز پرواز مانده است
گفتي سكوتِ خواهر من «بدري»
چون اهتزاز ِ روحِ بيابان بود
ديدم كه خواهرم
در انزواي خلوتِ شبهاي خود گريست.
دستش زلالِ اشك و روان را
پنهان سِتُرد و
- ساكت زيست
خواندم:
« خواهرم، حكايت من را،
شبهاي بي ستاره تلاوت كن.
بگذار باغ
- بي خبر از من،
« در بسترِ حريري روياي سبزرنگ،
بيارامد.
در شهرهاي كوچك،
چه باغهاي بزرگي،
چه سروهاي بلندي،
چه روحهاي ساده و معصومي ست.
«خواهر، حكايت من را.
« با آبِ جاري زاينده رود بايد گفت.