ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست ای شب تار عدم ، شام غریبان عزایت عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت خبری مختصر از حادثه ی کرب و بلایت همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز که درخشید خدا در همه ی آینه هایت کاش بودیم و سرودیده و دستی چو ابوالفضل می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده می رود دایره در دایره پژواک صدایت