شنبه 30 تیرماه 1386آدونیس

آدونیس مهمان این پنجشنبه مان بود. مهمان انجمن شاعران ایران و دفتر شعر جوان. مهمان ایران بود و در آخرین روزهای حضورش در کشور، دعوت خانه شاعران ایران را هم پذیرفت. آمده بود تا با هم گپ بزنیم، آمده بود تا سوالهایمان را جواب بدهد، آمده بود تا برایمان شعر بخواند.
□
علي احمد سعيد، متخلص به «آدونيس» در سال 1930 در يكي از روستاهاي سوريه زاده شد. در چهارده سالگي شعري براي نخستين رئيس جمهور سوريه (پس از استقلال) خواند كه جايزه او اجازه تحصيل در يكي از مدارس بود. او در اثر فعاليتهاي سياسي و سرودن شعرهاي اعتراضآميز زنداني شد و پس از آن به بيروت گريخت و به تابعيت لبنان در آمد. در 1956 با «خالده صالح» مشهور به «خالده سعيد» ازدواج كرد كه او هم يكي از دو سه منتقد تراز اول عرب است. در سال 1973 از دانشگاه «سنت ژوزف» يا «قديس يوسف» بيروت با نوشتن رسالهاي مفصل با عنوان «الثابتو المتحول» دكترا گرفت و به تدريس در دانشگاه لبنان پرداخت.
آدونيس با انتشار دو مجله مهم و جريانساز به نام «مجله شعر» و «مواقف» سهم عمدهاي در گسترش شعر و نقد نو در فرهنگ عربي داشت. چندان كه گاه از زمان انتشار اين مجلات به منزله مبدأ تاريخي براي شعر نو عرب ياد ميشود: يعني شعر عربي پيش از مجله شعر و پس از آن.
در ابتدا قیصر امین پور به عنوان قیصر امین پور و مجری برنامه، پس از اظهار خوشحالی از حضور آدونیس به عنوان مهمان ماه، از مشفق کاشانی خواست تا پشت تریبون قرار بگیرد.
مشفق به قرائت ترجمه شعری کوتاه از آدونیس بسنده کرد:
گل دسته گريست
هنگامي كه بيگانه آمد
آن را خريد و
بر فراز آن دودكشي برافراشت
سپس ژان گریمو رایزن فرهنگی سفارت فرانسه که از همراهان آدونیس بود؛ آشنایی با مردانی از تمدنها، کشورها و فرهنگهایی بزرگ از جمله ایران را از افتخارات فرانسه دانست. او همچنین آدونیس را نماینده برجسته جهان عرب و جهان شعر در فرانسه دانست و افزود: «شاعران فرانسوی او را شاعری میدانند که در خلاقیت خود آشوب میپراکند، گرمابخش است و شور به ارمغان میآورد.»
آدونیس که پشت میز نشست، پشت تریبون، اولین سوال را قیصر امین پور پرسید. آدونیس قبل از پاسخ از حضور در جمع شاعران ایرانی ابراز خوشحالی کرد و گفت خوشحالم. خوشحالي نه از اين جهت كه در خانه شاعران ايران هستم كه بيشترين خانهاي است كه در آن رفت و آمد دارم، بلكه از آن جهت كه در خانه ی خودم هستم. پيشينهی ديرينهي شاعرانگيای بين ايران و عرب هست كه قبلا ميگفتيم شعر عرب و شعر فارسي، ولي امروز ميگوييم شعر ايران. به اين دليل كه هر دو شعر داراي زيبايي و زندگي شاعرانه است. از ديرباز ما، با هم ارتباط ديرينه داشتيم و امروز و فردا هم خواهیم داشت. اگر شعر را مانند عشق بدانيم كه ارتباط و يگانگي ايجاد ميكند بدون اينكه زبان و قوميت مطرح باشد ميتوانيم بگوييم كه ما از ديرباز به دليل ارتباط شعري با هم يگانه بوده ايم.»
سپس در پاسخ به سوال امین پور وارد مباحث دینی و فلسفی شد و گفت: «حركتي كه هنرمند در ذهن خود ايجاد مي كند را به عنوان يك متغير قرار دادم در برابر ثابتي كه قبلا طرح شد. بنابراين وقتي ما به شعر عرب نگاه ميكنيم ميبينيم آثاري كه ديدگاه ديني را بازگو كردند در شعر خود كار ارزشمندي نکردند بلكه آثار و سروده هايي كه از آن ثابت رد شد توانستند حرفي براي گفتن داشته باشند.»
و حالا نوبت آدونیس بود که بپرسد. او با عنوان اینکه فرصت کمی برای ماندن دارد و شاید امکان تکرار شدن این فرصت ها نباشد، پرسید: «شما بعد از حافظ شعری درخور توجهی دارید؟ و ارتباط شعر شما با دین و سیاست چگونه است؟»
قیصر امین پور بعد از عنوان کردن خاطرهای از قول شفیعی کدکنی در مورد خود آدونیس با این مضمون که: «در بهار 1967 در نيويورك مجلسي بود در باب «شعر شرق ميانه» كه در آن البياتي درباره «هدف هنرها و ادبيات» سخن گفت. در اين ميان يكي از حضار كه گويا يهودي بود شايد براي اينكه استخوان لاي گوشت بگذارد، پرسيد كه آقاي البياتي و آقاي آدونيس، هردو عرب، هر دو شاعر پيشرو، چرا دو نوع حرف و عقيـــده اظهار مي دارند؟ آدونيس در پاسخ حرف بسيار قشنگي زد كه من جاي ديگر آن را نشنيده بودم. گفت: «اگر روزي تمام سياستمداران، يك حرف بزنند، جهان بهشت خواهد شد، اما اگر روزي فرا رسد كه شعرا همه يك حرف را بگويند، دنيا به دوزخي وحشتناك بدل خواهد شد»، ادامه داد: «ما هم معتقدیم هر گلی بوی خودش را دارد!» و افزود: «خلاقیت صفت خداست که آن را در نهاد هنرمندان به ودیعه گذاشته است، پس امکان نوآوری تا بی نهایت وجود دارد؛ چنانکه «لا تکرار فی التجلی» چنانکه «کل یوم هو فی شان». «امین پور در مورد ارتباط شرایط سیاسی با شعر هم توضیح داد که سالها پیش و اوایل انقلاب به دلیل برخی محدودیتها بعضی از کتابها امکان چاپ نداشتند ولی امروز همان کتابها به راحتی در دسترس همه است.»
آدونیس عجله داشت و باید می رفت. بحث را خیلی زود جمع و جور کرد و در انتها هم برایمان شعر خواند:
*
اتاق
چه روشنايي تيره و تاباني
شامگاه تاريك روشن نيست
اتاق موجي است
اينك موج اوج گرفته
و بالش ها سر به جنون برداشته اند
بستر يورشي است
بال در آورده و
حنجره آه مي كشد بي واژه
اتاق موج و اندام ما
كشتي هايي تن به دريا زده
**
نامه ها را دوست ندارم
نه
نمي خواهم كه عشقم چنين بي خواب شود
نمي خواهم كه واژه ها
كشان كشانش ببرند
نامه ها را دوست ندارم
نه
نمي خواهم كه دست و دل ما
در قايقي كاغذي سفر كند
***
دست او در دست من
هر دو غريبيم و
فردا هر دو در آمده از پا
در بستري دوردست
اي افسانه روزگار
اي افسانه روزگارمان
مار ا بپوشان
با خواب و خيال مان
كابوس هايمان
و نه تو
و تو نزديكتر
بيا و به آشوب درآ
اي زيباي دور و بي همتاي من
اي تن!