سه شنبه 25 بهمنماه 1384برای فروغ فرخزاد تو با به نام صدا کردند
برای فروغ فرخزاد
«اگر زن بودن فروغ را نخستین زمینه آماده و فراهم برای جوششی عصیانی – انسانی به انگیزهی رهایی از سلسله انقیادها و استبداد طولانی و درازآهنگ ذهنیت مردسالارانه، در جامعه «شبان – رمگی» بدانیم، به حقیقت وجودی او و شعر او نزدیکتر شدهایم. »
در پانزدهم دی ماه 1313 به دنیا آمد. «پدرم ما را از کودکی به آنچه که «سختی» نام دارد، عادت داده است. ما در پتوهای سربازی خوابیده و بزرگ شدهایم در حالی که در خانه ما پتوهای اعلا و نرم هم یافت میشدند و میشوند. پدرم ما را با روش خاصی که در تربیت فرزندانش اتخاذ کرده بود پرورش داده. من یادم هست وقتی که به دبستان می رفتم تمام تعطیلات تابستان را با برادرانم در خانه می نشستیم و کتاب های قدیمی و بی مصرف و روزنامههای باطله را تبدیل به پاکت میکردیم و نوکر ما پاکتها را به مغازهها میفروخت و هر قدر پول از این راه در می آوردیم – به غیر از پول توجیبی که پدرم به ما می داد – اجازه داشتیم که به هر مصرفی که دلمان می خواهد برسانیم. »
او خیلی زود ازدواج کرد. پرویز شاپور نوه خاله مادری فروغ بود و در همسایگی آنها زندگی می کرد. «آن عشق و ازدواج مضحک در 16 سالگی پایههای زندگی آینده مرا متزلزل کرد».
او خیلی زود و با وجود اینکه فرزندی از شاپور داشت، از او جدا شد.
او «اسیر» را به عنوان نخستین مجموعه شعر خود در 17 سالگی (1331) چاپ کرد.
«یک سال است که به طور مداوم شعر می گویم. پیش از آن مطالعه میکردم و میتوانم بگویم که بیشتر از همه روزهای عمرم کتابهای مفید و سودمند خواندم و سه سال است که اصولا شاعر شدهام، یعنی روحیه شاعرانه پیدا کردهام...
بزرگترین آرزویم این است که یک هنرمند واقعی باشم و همیشه سعی می کنم به این آروز برسم... »
در شهریور 1337 هنگامیکه 23 سال داشت، به سینما توجه بیشتری نشان داد. او در سال 1341 فیلم «خانه سیاه است» را بعد از اتراقی 12 روزه در تبریز ساخت.
او نمایشنامه «ژان مقدس» از «برنارد شاو» و سیاحت نامه «هنری میلر» در یونان به اسم «ستون سنگی ماروسی» را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده است.
او شعر گفت، فیلم ساخت، فیلم بازی کرد، ترجمه کرد تا...
«حادثه ساعت 5/4 بعد از ظهر دیروز در خیابان لقمان الدوله ادهم در دروس، چهارراه مرودشت روی داد. فروغ که رانندگی استیشن شماره 1413ط24 را به عهده داشت و به اتفاق رحمان اسدی از دروس رهسپار تهران بود، با استیشن شماره 1428 ط19 متعلق به یک مدرسه خصوصی به رانندگی غلامحسین کامیابی تصادف کرد. شدت حادثه به حدی بود که در طرف راننده استیشن فروغ باز شد و فروغ که سرش به شدت به شیشه جلوی استیشن برخورد کرده بود پس از باز شدن در به گوشه خیابان افتاد و سرش به جدول جوی آب برخورد کرد و بی هوش شد. در این حادثه تنها فروغ مجروح شد که فورا به بیمارستان رضا پهلوی تجریش منتقل شد ولی پیش از رسیدن به بیمارستان جان سپرد... »
«گاهی اوقات فکر میکنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است، اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند. یک مساله است که هیچ کاریش نمی شود کرد. حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد. فایده ای ندارد. باید باشد. خیلی هم خوب است. »
آتشی در « درمیان اشباح – فروغ» می نویسد: «فروغ از نخستین زنانی است که خیلی زود به آن اسارت شبان رمگی و خصوصا اسارت زن پی می برد. (این پی بردن بیش از درک کامل گذشته و درک کاملتر زمان، هر چند در آغاز شتاب آمیز و آمیخته با طغیان جوانی است اما طبیعی است و همان مقدمه درک بعدیش و رسیدن به شعر واقعی می شود و ویژه تر این که درک اجتماعی را درک زبان متفاوت قوت و سرعت معقول تر می بخشد».
و گیسوان تو
م .آزاد
چه روز سرد مه آلودی!
چه انتظاری!
آیا تو باز خواهی گشت؟
تو را صدا کردند،
تو را که خواب و رها بودی،
و گیسوان تو با رودهای جاری بود.
تو را به شط کهن خواندند.
تو را به نام صدا کردند
از عشق آب...
(و باغ کوچک گورستان را
در باد
به سوی شهر گشودند)
تمام بودن رازی شد،
و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست.
_____________________________________________
1-در میان اشباح- فروغ/منوچهر آتشی.ص 9
2-کسی که مثل هیچ کس نیست/گردآوری:پوران فرخ زاد.ص14
3-کسی که مثل هیچ کس نیست/ گردآوری:پوران فرخ زاد.ص 17
4-صفحهی حوادث روزنامهی اطلاعات .25 بهمن1345
5- کسی که مثل هیچ کس نیست/ گردآوری:پوران فرخ زاد.ص36