چهارشنبه 5 بهمنماه 1384تاریخ تولدش را نمیدانست دربارهی مردی که تاریخ تولدش را نمیدانست
برای م.آزاد که دیگر نیست
«تاریخ دقیق تولدم را نمیدانم. می دانم که در سال 1312 به دنیا آمدم. البته رسم است که بچههای خودم روز هجده آذر هر سال، یاد روز تولدم می افتند. ولی در شناسنامهی من 18 آبان ماه آمده و راستش من اصلا پاپی این موضوع نشدم که این گاف عظیم تاریخی چرا اتفاق افتاد. به هر حال اصلا مهم نیست و شما فرض کنید همان 18 آذر 1312 به دنیا آمدم، ضمن اینکه این اختلاف تاریخی پر بدک هم نیست چون محققان و ادبای آینده، دست کم یک شاعر را کشف می کنند که در عصر کامپیوتر، همان گرفتاریهای کلاسیک تاریخ تولد را داشته که به پر کردن تاریخ ادبیات کمک شایانی کرده است.»
پدرش ارتشی بود و علاقهمند به شعر. شعر هم می گفت، آواز خوشی داشت و موسیقی را هم خوب می شناخت.
م.آزاد دوران تحصیلش را در تهران گذراند. او اوایل سال 1327 وارد سازمان جوانان حزب توده شد که این سازمان در واقع درآمد و مقدمهای برای ورود به حزب بود، چون برای ورود به حزب، شرط سنی لازم بوده است.
اولین برخورد جدی او با شعر کلاسیک، با مطالعه آثار نظامی شروع شد. هیچ گرایش و اصراری به سرودن شعر نداشت ولی اتفاقی بود که افتاد. دلش می خواست معلم شود و بعدها هم به صورت اتفاقی معلم شد. او هیچگاه به کار نوشتن و شعر گفتن به عنوان یک شغل نگاه نکرد.
او اعتقاد داشت تا در زمینه شعر رشد نکرده باشی، نمی توانی با فضای شعری نیما آشنا شوی. او از شاگردان بلاواسطه نیما بود:
«دیدار با نیما برمیگردد به دورهی دانشکده یعنی سالهای 33 – 34. تابستان بود یا اوایل پاییز که ما برای گردش و شنا به باغ و استخری در شمیران رفته بودیم. موقع برگشتن یک جای بیابان مانندی بود که گویا قبلا هم قبرستان بود. چند ساختمان آنجا بود. یکی از دوستانمان که کار تئاتر می کرد، آقای صالحیار (برادر همان صالحیار معروف سردبیر اطلاعات)، آدم با ذوقی بود منتهی خیلی شلوغ، به خانه ای اشاره کرد و گفت اینجا خانه نیما است و بعد زنگ خانه را زد ؛ ما اول خجاالت کشیدیم و داشتیم فرار می کردیم که نیما از روی هرهای بالای دیوار آمد و ما را صدا زد، ما هم برگشتیم. من که شنیده بودم نیما نسبت به اصحاب ادعا حساسیت عجیبی دارد، سفارش کردم طوری صحبت نکنیم که تصور کند ما هم مثل خیلی از جوانها داعیهی کار هنر داریم. به هر حال با خجالت برگشتیم و او خیلی با محبت رفتار کرد و ما را به خانه برد؛ اتاقی مستقل داشت، چایی برای ما آورد و یک ربعی هم راجع به شعر و نظریاتش در باب شعر صحبت کرد. اما آقای صالحیار تحمل نیاورد و بر خلاف توصیهی من گفت بله آقا من کار تئاتر انجام می دهم و شاگرد نوشین هستم و این آقای آزاد هم شعر می گوید و این دوست دیگر هم قصه می نویسد. این حرف خیلی بی موقع بود چرا که نیما «بله،بله»ای گفت و «عجب، عجبی» کرد که خیلی با معنی بود. آن وقت گفت: «من خواهرزاده ای دارم که به فرانسه ویولون میزند». متوجه شدم کنایه از شاملو است که به تازگی شعر نیمایی را رها کرده بود و شعر بی وزن می گفت و شعرش تحت تاثیر شاعرانی مثل آراگون و به خصوص الوار بود. بعد هم راجع به شکار ببر و پلنگ صحبت کرد و عصایی دم دست داشت، آن را به جای تفنگ به کار گرفت ولی بعد وقتی احساس کرد که ما واقعا ادعایی نداریم، آرام شد و از من درباره وضع شعر نو پرسید و من گفتم به تازگی شعرهایی از احسان طبری از رادیو پیک حزب توده شنیدهام و نیما هم که میانهی خوشی با طبری نداشت، عجب عجبی گفت.
اما سالها بعد وقتی طاهباز بر یادداشتهای نیما کار میکرد، ماجرای این دیدار را در میان یادداشتهای روزانهی نیما به من نشان داد و این معلوم میکرد که نیما چقدر آدم دقیقی بوده است حتی صحبتهای ما راجع به احسان طبری را نوشته بود و مشخصات ما را آورده بود.
من آن وقت یک جوان بسیار لاغر بودم و نوشته بود «احساس می کنم جوان با استعدادی است» و من در این یادداشتها دیدم حسن پستا و حسن هنرمندی هم که رفته بودند پیش نیما، باز نیما گفتگوها را ضبط کرده بود و این تنها باری بود که ما نیما را دیدیم.»
او به گفته خودش نتوانست بی وزنی در شعر را هضم کند: «برای من مسالهی وزن در این حد بود که اگر کسی احاطه بر موسیقی کلام داشته باشد و شم موسیقیایی داشته باشد، هر کلامی را به راحتی به وزن در میآورد و موزون می نماید و ساخت متناسبش را هم به دست می آورد، لزومی ندارد ما وزن را از دست بدهیم.»
آزاد «گل باغ آشنایی» و «شور» را بیشتر از دیگر کارهایش دوست داشت.
محمود مشرف آزاد تهرانی در بیست و نهم دی ماه بر اثر سرطان ریه درگذشت و پیکرش سه روز بعد روز یکشنبه از مقابل خانهاش تا امامزاده طاهر کرج تشییع و در همان جا به خاک سپرده شد.
گل باغ آشنایی
گل من، پرندهای باش و به باغ باد بگذر.
مه من، شکوفه یی باش و به دشت آب بنشین.
گل باغ آشنایی، گل من، کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست با مستی گل آتشین جامی.
نه بنفشهای،
نه جویی.
نه نسیم گفت و گویی.
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن!
گل من میان گلهای کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟
که بریده ریشهی مهر، شکسته شیشهی دل.
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته.
همه شاخهها شکسته.
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم.
در آن سیاه منزل،
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم...
____________________________________________________
با کمک کتاب تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران6-م.آزاد/اردوان امیری نزاد