|
|
|
|
- یکشنبه 13 آذرماه 1384سبز/نرگس رجايي
سبز
خودم را كه آوردم سر سفره، نان و پنير و سبزي بود و مادرم و شب قبل كه مي خواند: «نان و پنير آورديم، دخترتان را ...» لعنت به اين پنجره ها كه مرا سبز مي خواهند شير يا خط واحدي كه را به دركه نه به درك مي بُرد.
لعنت به اين شانس لبو فروش خيابان بيست و چندم سرخ مي فروخت و داد مي زد: آهاي...باقالي! حالا چه فرق مي كند؟ اشك شوَم يا اشك شوُم باختم سبز نبود فرمانده چشمهايم سياه پوش بود.
نرگس رجايي
|
|
|