جمعه 15 مهرماه 1384حلقه بزرگ مهر از اين به بعد مي خواهيم يك جور ديگر شما را در جريان "حلقه مهر" قرار دهيم. يعني اين جوري كه چند شعري كه بحث برانگيز بوده اند, ديگران را به حرف زدن واداشته اند يا در جريان نقد آن شعرها به نكات جالب و گفتني اي رسيديم را برايتان بنويسيم.
1
در سكوت با تو حرف مي زنم
مثل يك مريض رو به روي هيچ
حرف هاي بي صدا كه مي روند
توي گوش هيچ از گلوي هيچ
با تو حرف مي زنم كه سال هاست
مي پذيري ام به رنگ و بوي هيچ
پُر نمي شوي و سر نمي روي
خو گرفته اي به خلق و خوي هيچ
حرف مي زنم سياه مي شوي
مي برم تو را به تو به توي هيچ
با تو حرف مي زنم ، تو دفترم!
هم صداي من به هاي و هوي هيچ
هر ورق تو را به واژه مي كشم
از من تهي به سوي اوي هيچ
بعد برگ برگ مثل موشكي
پرت مي كنم تو را به سوي هيچ
فريبا يوسفي
* با اينكه هدف شاعر - به گفته خودش- گفتن قطعه بوده است,اما قالب اين شعر بايد غزل باشد يعني با توجه به محتواي آن نمي توان نام قطعه را بر آن گذاشت. چرا كه در قطعه معمولاًَ مضمون درگير سخنان حكيمانه و پند و اندرز است. البته درست هم همين است كه قالب ها با توجه به محتوا دسته بندي شوند. نه با توجه به ظاهر آنها كه به صرف اينكه در اين كار مصراع اول قافيه ندارد آن را قطعه بناميم.
* كلمه "توي" زبان شعر را دچار چالش مي كند. اين كلمه از شعرهاي كودك و نوجوان وارد دنياي ادبيات شده كه اشتباه است.
* در زبان شناسي مدرن مي گويند كه اگر زبان و جمله معني را برساند كافي است ولي رسالت شاعر كه احياي زبان است اين تعهد را ايجاب مي كند كه نسبت به زبان دقت بيشتري داشته باشد و سعي كند از نرم خارج نشود. همان گونه كه وقتي درباره سعدي حرف مي زنند اين سوال مطرح مي شود كه چرا آثار او به زبان ما نزديك است؟ و در جواب اين سوال مي گويند سعدي در شعر به گونه اي رفتار كرده كه زبان فارسي را معيار دانسته و به سمت آن حركت نموده است.
2
خسته از گرد راه و شهر سياه
جانب قريه راه مي پويم
در ميان گل و درخت و گياه
ردپاي گذشته ميجويم
در فضاي زلال دشتستان
تا افق دوردستها پيداست
همه جا بوي بكر گل جاري است
همه جا جلوه شقايق هاست
با خيالي به نرمي پرواز
مي روم تا حريم باغ پدر
مادرم را دوباره مي بينم
شال گل دار خويش بسته به سر
باز نزديك بوته اي پرگل
غرق در چيدن گل سوري است
چين پيشاني عرق كرده
حاصل پيري و غم دوري است
مادرم تا مرا كنارش ديد
دامن پر گلش رها شد ريخت
پسرم آمدي؟ بلي مادر
دست هايش به گردنم آويخت
در ميان نوازش مادر
اشك از چشممان روان مي شد
من خودم را چو طفل مي ديدم
مادرم باز هم جوان مي شد
با صدايي كه از دلم برخاست
دره پر شد، صدا طنين افكند
از ميان درخت ها ديدم
پدرم داس را زمين افكند
راه, پر پيچ و سخت و ناهموار
پدر اما چه تند مي گذرد
طاقت لحظه اي درنگم نيست
لحظه هايم چه كند مي گذرد
عاقبت در كنار بركه آب
دست او حلقه زد به گردن من
پر شدم در صفاي چشمانش
خستگي را گرفت از تن من
ظهر نزديك بود و من مهمان
مادرم سفره بر زمين گسترد
مي شد از روشناي چشمانش
آيه شوق را تلاوت كرد
بر سر سفره پدر، مادر
لحظه ها، لحظه ها چه عالي بود
به خدا من به يادتان بودم
دوستان جايتان چه خالي بود
محمد قلي مياب
* بيشتر شعري حسي- عاطفي بود و با توجه آگاهانه به ظرفيت چهار پاره براي روايت سروده شده بود.شعري اصيل بود كه از شعر "اي واي مادرم" هم بهره هايي برده بود. فقط چند پيشنهاد دارم. جمله "حلقه زد" در شعر را تبديل به "حلقه شد" كنيد كه زبان كمي تصويري تر شود." اشك از چشمان" را هم "اشك از چشم ها" بنويسيد كه دو معني را مي تواند پوشش دهد. هم دو چشم را و هم چشم هاي دو طرف را و البته اين شكل, موسيقي بييشتري هم خواهد داشت. با توجه به اينكه زبان بايد در شعر سلامت خود را حفظ كند "پدرم داس را زمين افكند" مي تواند به "پدرم داس بر زمين افكند" تغيير كند. تنها مصراعي كه ضعف داشت به تصور من مصراعي بود كه حكم كلي عالي را در خود داشت: "لحظه ها لحظه ها چه عالي بود" وقتي كه شما بر سر سفره پدر و مادر هستيد جاي ديگران را خالي كردن كمي ناساز است.
* شايد قشنگتر بود كه مخاطب در بند آخر تصويري از طبيعت را ببيند كه جاي خالي دوستان جا بيفتد.