|
|
|
|
- شنبه 9 مهرماه 1384شمس انديشه
محمد بقايي ماکان: " مولوي " شمس انديشه " اقبال " است
تهران- خبرگزاري كار ايران
"مولانا" 300 سال پيش از "لوتر" ايجاد واسطه ميان مخلوق و معشوق سرمدي را نفي كرد. به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, در دومين روز همايش آموزههاي "مولانا" در جهان معاصر كه در دانشكده كشاورزي كرج برگزار شد، "دكتر محمد بقايي" ( ماكان ) در سخناني با عنوان "مولوي شمس انديشه اقبال" از "اقبال لاهوري" به عنوان "مولوي" عصر حاضر ياد كرد كه پس از او كسي همتراز "مولانا" نيست كه با فلسفه جديد و قديم , عرفان , تفكرات شرق و غرب , نظريههاي اجتماعي , سياسي و اخلاقي و تمام پديدههاي نظري و عملي و علوم جديد آشنا باشد و گفت: به اضافه اينكه "اقبال لاهوري" 700 سال اطلاعات پس از "مولانا" را در چنته داشت، "اقبال" همه اينها را در چرخشت خمخانه خود به هم آميخت و از آن فلسفه خودي را پديد آورد. بقايي با بيان اينكه تاثير "اقبال" از "مولانا" را ميتوان در دو قسمت ساختاري و مضموني تقسيم بندي كرد، در مورد تاثير ساختاري "اقبال" از "مولانا" اظهارداشت: به جز "گلشن راز" جديد همه مثنويهاي وي در بحر "مثنوي مولانا" يعني رمل مسدس است. او 15 غزل در استقبال از غزل هاي "مولانا" سرود، او بسياري از مفردات "مثنوي مولانا" را در آثار خود به كار گرفت. مترجم "اقبال و 6 فيلسوف غربي" با اشاره به تاثيرات مضموني "مولانا" بر "اقبال" در مورد مهمترين مضامين و مفاهيم مشترك گفت: "اقبال" در تمام آثارش از "اسرار خودي" تا "ارمغان مجاز" دلبستگي شديد خود را به افكار "مولانا" ابراز مي داد تا جايي كه از او با نامهاي مرشد و پير ياد ميكند تا آنجا كه گفت: / فكر من در آستانش در سجود / "اقبال" در "جاويد نامه" خود كه به سبك "ارداوير افنامه" , "سير العباد سنايي" و "كمدي الهي دانته" به نگارش درآورد،"مولوي" را به عنوان راهنماي سفر خيال خود بر مي گزيند و اين مبين احترام عظيم براي مرشد و مراد خود است و عقل و عشق را در او ميجويد. مولف مجموعه 24 جلدي "بازشناسي افكار و آثار اقبال"،"مولوي" را شمس انديشه "اقبال" ناميد و اظهارداشت: "اقبال لاهوري" در "ارمغان مجاز" چنين مي گويد: گره از كار اين ناكاره وا كرد غبار رهگذر را كيميا كرد ني آن ني نواز پاك باز مرا با عشق و مستي آشنا كرد "اقبال" در جاي جاي آثارش فوايد آموزههاي عرفاني , اجتماعي و فلسفي "مولانا" را برگرفته و بيان مي كند."اقبال" خود را مبلغ انديشههاي "مولانا" مي داند و رسالت خود را اين مي داند كه با ترويج "مولانا" و افكارش در شرق عالم (مسلمانان ) تحرك پديد آورد تا حركتي را كه از خود دارند ز بيگانه بجويند. بقايي ماكان با بيان اينكه "اقبال" عصر خود و "مولانا" را از بسياري جهات هماهنگ مي داند در توضيح گفت: در زمان "مولانا" به دنبال استيلاي مغولان فضائل اخلاقي در انحطاط به سر مي برد، مغولان سبب از بين رفتن قدرت سياسي شرق شدند، "اقبال" هم معتقد بود در دنياي امروز مغولان تازهاي آمدند: عقل گرايي مفرط و فناوري غرب.از اين رو "اقبال" رسالت خود را در آن ديد كه به مانند "مولانا" به مقابله با اين خطر برخيزد."مولانا" در زمان چيرگي "مولانا" و حتي زماني كه "معين الدين پروانه"، وزير آنان بود، آشكارا از آنان بد مي گفت و مردم را به ايستادگي ترغيب مي كرد تا استقلال يابند. اين انديشه از مضامين محوري افكار "اقبال" است. به بيان ديگر او نقش "مولوي" را در 700 سال پيش براي خود قائل است. مولف "لعل روان" افزود : "اقبال" از "مولانا" آموخت كه جوامع بشري جز با عشق فعال نمي شوند، اين عشقي است كه "اقبال" در كتاب "بازسازي انديشه ديني" آن را راه حياتي ميداند.او آموخت كه انسان واقعي بايد پيوسته در طلب آرمانهاي انساني باشد كه پويايي و تلاش سرلوحه آن است و اين انديشه حضور خود را در همه سرودههاي "اقبال" نشان ميداد. بقايي ماكان انسان آرماني "اقبال" را كسي دانست كه صفات شاهين و شاهباز دارد، زيرا داراي مناعت طبع است، از صيد ديگري ارتزاق نكرده و زندگي آزاد دارد , آشيانه نمي سازد، بلند پرواز است و تنهايي را دوست دارد. از طرفي "مولوي" در يكي از غزل هايش خود را به شاهباز تشبيه مي كند: باز سپيد حضرتم , تيهو چه باشد پيش من تيهو اگر شوخي كند , چو باز بر تيهو زنم مولف "در شبستان ابد" وجه ديگر تشابه "مولانا" و "اقبال لاهوري" را اينگونه ابراز داشت كه هر دو آدمي را آنگونه باور دارند كه قرآن توصيف مي كند و افزود: به نظر هر دو تقدير اين نيست كه افعال هر فردي از پيش تعيين شده باشد، "اقبال" و "مولوي" هر دو متفكري پويا و تكامل طلب هستند . به نظر هر دو آدمي از اسفل به اعلي مي رود و براي پيشرفت انسان محدوديتي نيست. "اقبال" مي گويد : به پاي خود مزن زنجير تقدير كه اين گنبد گردان رهي هست اگر باور نداري خيز و درياب كه چون پا واكني جولانگهي هست "مولانا" و "اقبال" تلاش را زندگي و عدم تحرك را مرگ مي دانند و هر دو رسيدن به جاودانگي را به ميزان تلاش آدمي مي دانند، هر دو با زمينه تفكرات پيش از خود آشنا بودند، هر دو در قلمرو عقل حضور دارند، ولي نمي خواهند ماوراء عقل را تجربه كنند.هر دو شاعر جهاني اند , شعر شان فلسفي, اجتماعي و عرفاني است. بقايي ماكان تصريح كرد: "اقبال" بر خلاف صوفيه وحدت وجودي معتقد به مقام فنا في الله نيست، بلكه معتقدست خود انسان پس از طي مراحل سلوك در كنار خود اعلي جاي مي گيرد و خداي گونه مي شود. در اين مورد از تمثيل زيباي "مثنوي مولوي" استناد مي جويد كه آهن پس از در افتادن به آتش همانند آتش مي شود، ولي هويت و ذات خود را از دست نمي دهد."اقبال" با اعتقاد به چنين انديشهاي به تصوفي معتقدست كه بنيادش بر عمل , طريقتش بر تلاش دائم و هدفش در سيدن به كمال من نا متناهي باشد، نه آنكه جهان را محل گذر بداند و دلش به حق حق و هو هو خوش باشد.از ديد "اقبال" خدا نيازمند انسان متعالي و كمال يافته است. اين محقق ادبيات و فلسفه با بيان اينكه "اقبال" از انا الحق "حلاج" فراتر رفت، در ادامه افزود : "اقبال" به مانند "مولانا" كسي را عارف مي داند كه وقتي بر چنان منزلت و مرتبتي نائل آمد، به دنياي ملموسات باز مي گردد و آنچه كه در سير و سلوك تجربه كرده براي بهبود وضعيت جامعه به كار مي برد و لذت خود را به جامعه مي چشاند.پيرو اين طريقت خلوت نشين نيست، بلكه مرد غوغاست و چنين عرفاني از انديشه "مولوي" نشات مي گيرد كه مبتني بر استغنا روحي و الفقر فخري است. مولف "ميكده لاهور" به دوره اي از زندگي "اقبال لاهوري"، سال 1905 تا 1908 كه در كمبريج مشغول به تحصيل در دوره دكترا بود، اشاره و تصريح كرد: "اقبال" طي اين سال ها با مطالعه بر روي "مولانا"پي برد كه او افكار "نيچه" و "برگسون" را 7 قرن پيش مطرح كرده بود. به بيان او فاصله ميان "نيچه" و "مولانا" از لحاظ فكر عملي بسيار اندك است. اصل مهم "نيچه" در اين جمله خلاصه مي شود كه : امروز ديگر مساله آن نيست كه بشر چگونه باقي مي ماند، بلكه بايد ديد كه چگونه به كمال مي رسد."مولانا" هم به مانند عكس العملي كه "نيچه" به فساد و زوال انسان پيرامون خود داد، به بي لياقتي هاي اجتماعي , تنگناهاي زندگي و نقايص و فسادهاي اجتماعي و ادبيات به ظاهر زيبا، ولي فلج كننده زمان مغولان عكس العمل نشان داد و سعي داشت بيماري همه گير جامعه خود را بازگو كند. از اين رو "اقبال" با يافتن آراء فلاسفه قرن 20 در "مولانا" او را الگوي افكارش قرار داد و تا واپسين دقايق با او طي طريق كرد. مولف "سونش دينار" در ادامه به تصور "اقبال" از مابعدالطبيعه و خدا و شطحيات حيرت آور او كه به "مولانا" شباهت دارد، اشاره و افزود : "اقبال" معتقدست خدا را نبايد با ندبه و زاري طلب كرد، زيرا مبين ضعف و درماندگي است.در نظر او تقرب به خدا بايد با شان و مرتبه خدادادي انسان سازگار باشد و انسان بايد با قدرت اراده به جستجوي او بر آيد و او را مثل صيادي به كمند آورد. "اقبال" همچنين به مانند "مولانا" معتقدست كه در جهان بد مطلق وجود ندارد و بدي امري نسبي است." اقبال" در خصوص فهم حقايق قرآن معتقدست بايد قرآن را چنان خواند كه گويي به خود خواننده نازل شده است، "مولانا" در اين باره گفت: ما ز قرآن مغز را آموختيم پوست را بحر خسان انداختيم به عقيده "اقبال" و "مولوي" برداشت عوامانه از قرآن را كساني ترويج كردند كه طالب دبدبه و شوكت خود از طريق عوام گرايي بودند كه خلق را از تحرك و ابداع باز دارند. بقايي ماكان كه در تالار امام خميني دانشكده كشاورزي دانشگاه تهران واقع در كرج سخن مي گفت، با بيان اينكه "مولانا" 300 سال پيش از "لوتر" ايجاد واسطه ميان مخلوق و معشوق سرمدي را نفي مي كند افزود: "مولانا" در اين رابطه مي گويد: من نخواهم لطف حق از واسطه كه هلاك قوم شد اين رابطه "اقبال" هم مي گويد : از همه كس كناره گير , صحبت آشنا طلب هم ز خدا خودي طلب هم ز خودي خدا طلب به عقيده "اقبال" قوه ادراك كسي كه خدا را به راه خويشتن مي جويد، راكد نمي ماند و اين به امري قلبي و ارادي تبديل مي شود و هر دو بر ارزش انديشه آدمي تاكيد مي ورزند. اگر آن مي گويد: اي برادر تو هم انديشه اي اين يكي مي گويد: آدم از انديشه مي گيرد مقام بقايي ماكان تصريح كرد: "مولوي" 400 سال قبل از "دكارت" و 600 سال پيش از "هايز نبرگ" انسان را ميزان همه چيز قرار داد. اين مفهوم نهايي فلسفه "اقبال" است كه در جاي جاي آثارش آن را مي توان يافت. هر دو دين را براي انسان مي خواهند، نه انسان را براي دين، هر دو چهره هاي بزرگ دين را مي ستايند و مسلمانان را از تعصب و فرقه گرايي بر حذر مي دارند. بقايي ماكان در پايان سخن خود از عشق پنهاني "مولانا" و "اقبال لاهوري" به زبان فارسي يعني نهاد فرهنگ و هويت سرزمين ايران به نكته اي كه در افكار اين دو كمتر مورد بررسي قرار مي گيرد، اشاره كرد و گفت: عصاره آموزه هاي اين دو را مي توان در عشق به ايران جستجو كرد و اين برترين آموزه آنهاست كه سبب شده ما نيز شيفته آنان شويم.اين دو تجسم اين خاك شدند و نامشان ياد آور نام ايران و كلامشان مبين قدرت و توانايي زبان ماست.
|
|
|