دوشنبه 20 تیرماه 1384به رنگ نارنگی پنجشنبه پنجشنبه خوب
دوباره كه شلوغ شده، يعني پنجشنبه است. پنجشنبه، اين بار ميزبان منوچهر آتشي است. ميزبان م.آزاد، ميزبان كيومرث منشي زاده، بهروز ياسمي، اسماعيل اميني، اكبر آزاد و...
دوباره شعر مي شود بهانه، بهانه نقد و گفتگو.
با پنجشنبه اين حوالي
منوچهر آتشي: وقتي غزل مي گوييم بايد حرفي براي گفتن داشته باشيم كه جز در غزل نمي توان گفت. اگر نتوانيم با زبان همزمان با عاطفه واقعهاي ايجاد كنيم چرا غزل ميگوييم. بايد حواسمان باشد پشت سر ما مولانا و حافظ و سعدي ايستاده اند.
بهروز ياسمي: يكي از دردسرهاي غزل سرايان امروز انتخاب قافيه است. يكدستي و عدم فراز و فرود در غزل ناشي از استفاده از قافيه هاي تكراري است.
ساعد باقري: فاصله از زبان معمول نزديك شدن به زبان شعر نيست. مقدم بر فن و تكنيك اتفاق ديگري مي افتد كه شعر حادث مي شود.
منوچهر آتشي: روايت در شعر جايز است اما نه روايت يكنواخت و گزارشي.
ساعد باقري: خواستگاه موسيقي شعر، درد و داغ شاعر و نماي كار بايد يكي باشد.
اسماعيل اميني: به قول قيصر "شعر سادگياي است كه بعد از گذار از پيچيدگي اتفاق ميافتد." شاعران تازه كار با پيچيدگي تكنيكي پرده اي بر ضعف و ناتواني شاعرانگيشان مي كشند. كارهاي فروغ آنقدر به سادگي رسيده كه حتي وزن كه بارزترين تكنيك شعري است خودنمايي نمي كند.
با شعر پنجشنبهها
براي جاي خالي قيصر در سفر باكو
نخوابيده دريا و من هم
زمان را نگه دار
در اينجا كه دريا و شعر و تو هستي
در اين خواب و بيدار
در اين جا كه روياي ديرين مجسم
در اين بزم سبزي كه از جمع ياران فراهم
مبادا زمان سر بيايد
زمان را نگه دار قيصر بيايد
اسماعيل اميني
به رنگ نارنگي
مالك كل فصل هايي تو، آب و رنگت ولي شبيه بهار
اي لبانت به رنگ نارنگي، رنج نارنج را به من بسپار
مالك كل فصل هايي پس، توي دشت تو برف مي بارد
نفست هرم باد تابستان، عطر آغوش تو هميشه بهار
فصل پاييز توي موهايت، در طواف است و بر لبش لبيك
حجرالابيض است رخسارت، حج آن عمرهاي تمتع وار
دست هاي تو مسجد شعرند، قافيه قد قامت تو نشد
اشهد ان لا غزل جز تو، مي شود بر مناره ها تكرار
اي دو چشمت ذغال، گيسو دود، گونه هايت شكوفه آتش
اي قنوت شكسته بسته من، ربنا اتنا عذاب النار
در نگاهت دو صوفي سرمست، در سماع هو الطيف به رقص
گيسوانت به روي صورت من، ذكر گويند با هوالستار
پلك هايت دو ابر؛ ابر سپيد، روي خورشيد چشم هاي تواند
مژه هاي تو هم براي همين، دست هاي بلند استغفار
مي نويسم برقص و بوسه بپاش، بوسه هاي تو راوي غزلند
"نه" نگو شعر من تعارف نيست، از من اصرار و از تو هم انكار
مي نويسم... نه مي نويسد عشق، كاغذ از چارگوشه مي سوزد
از شكوه تو وزن شعر شكست، مثنوي بر غزل شود آوار
تو تمام ترانه اي بانو
بودن بي بهانه اي بانو
شعر شمس الشموس پيشانيت
عشق يعني عبور عريانيت
پشت پيراهنت پرنده شدن
دل بريدن سپس برنده شدن
كودكي را دوباره كاويدن
طعم شاتوتو دزدكي چيدن
پيرهن لكه لكه لب قرمز
"من نخوردم!" دروغكي جايز
"نه" نگو "نه" نگو كه فرصت نيست
عشق مشقي پر از مشقت نيست
رنج اين جاست كشتن جرئت
هي نِشستن، نَشستن عادت
از تن تيك تاك ساعت ها
هي مرور شب مرارت ها
صبح بايد بيايد از عشقت
پوپاي پر گشايد از عشقت
هفت هاتف غزل كنند تو را
به عروسي بدل كنند تو را
چو بيفتد كه عشق راه افتاد
توي يك بركه قرص ماه افتاد
هفت هاتف غزل كنند تو را
تا كه اين شعر هم غزل بشود
رقص تو روي واژه ها بكند سنگلاخ عروض را هموار
مي نويسم سكوت پشت سكوت، تا بپيچد صداي بوسه تو
نقطه چين مي گذارم اين جارا، فصل شاتوت مي رسد انگار
ماه بانو برقص بوسه بپاش بوسه هاي تو راوي غزلند
"نه" نگو شعر من تعارف نيست، از من اصرار و از تو هم اقرار
سيامك بهرام پرور