یکشنبه 5 تیرماه 1384پنجشنبه است پنجشنبه پنجشنبه خوب
پنجشنبه است دوباره و مثل تمام پنجشنبهها شلوغ. همه آمدهاند تا شعر بخوانند و شعر بشنوند و نظر بدهند و نقد كنند.
و اين بار اما ديگر سيد محمد عباسي كهن در جمع شاعران روزگارمان نيست. از همين امروز صبح ناگهان نبود.
يادش گرامي.
با پنجشنبه اين حوالي
منوچهر آتشي بود. بهروز ياسمي بود، اكبر آزاد و...
و البته ساعد باقري كه فقط مجري برنامه نيست. مسئوليت اصلي نقد هم با اوست:
• اگر مصرعهاي اول بعد از بيت اول كلمات هماهنگ با قافيه حتي سيلابهايي مشترك با قافيه داشته باشند زنگ قافيه را كم ميكنند. حتي گاهي آوردن كلمهاي كه رديف غزل نيز هست، در مصراع اول، زنگ و زيبايي قافيه را ميگيرد.
• در ابتدا بايد درستي كار را در نظر گرفت بعد زيبايي آن را.
• نميتوان به بهانه "من به حس خودم خيانت نميكنم" در شعر هر كاري كرد.گاهي بسياري از اين شبه وحيها به بستر ذهني مان بستگي دارد. نمي توان مثلاً قافيه را در غزل رعايت نكرد به بهانه اينكه حس قافيه نداشته! در شعر شعراي خوب حتي گاهي كلمات را نمي توان تغيير داد.
• در استفاده از فرهنگ عاميانه بايد عين اصطلاح در شعر به كار رود نه چيزي شبيه آن. مثلاً نميتواني بگويي كه گوسالهام زائيد.
• اگر مخاطب كار را در نظر اول زيبا نبيند به خودش زحمت كشف نميدهد. مخاطب امروز بي رحم است اگر از همان اول درگير كار نشود آن را رها ميكند و به آن دل نميدهد.
• مقصد و منظور هر كاري كه لغو نيست بايد معلوم باشد. شعر هم يك رسانه است كه بايد درست به مخاطب برسد.
• نميتوان به ترجمه يك حادثه شعر گفت. فيش برداري از يك موضوع شعر را سامان نميدهد.
• دعوت اوليه مخاطب به خواندن يا گوش دادن شعر خود هنر است.
• فرم ظاهري كار را نگاه اوليه ما شكل مي دهد.
شعر پنجشنبهها
1
هر شب، شب يلداست در تقويم آه من
تنگ است دل بي تو هميشه خوب ماه من
مي دانم اين دل تا ابد داغ تو را دارد
بنگر تو اي نقاش بر رنگ سياه من
گفتي كه آتش ابتدا خود را مي افروزد
جز با تو بودن ها چه بود آخر گناه من
رفتي و تنها ماند پيشم لشكر اندوه
جز اشك و خون دل نمانده در سپاه من
وا مي شود هر شب در و بيدار ميآيد
مي آيد و مي خوابد او در خوابگاه من
مي گويم از تنهاييم با آجر و ديوار
اين خانهي خالي شده تنها گواه من
در لحظه هايم سايه اي مي افتد و ناگاه
سر مي كشد صد خاطره بر گاه گاه من
سعيد خدابخش
2
تمام بر نخورد در نگاه من جسديد
كه بي خيال ترين خفتگانِ تا ابديد
شبيه عقربه هاي هميشه سرگردان
مدام در نوسانيد، بين صفر و صديد
عجيب نيست كه مي ترسم از شما اينقدر
براي من همه آدم بزرگ هاي بديد
"چطور سنگ شدن" كار مشكلي هم نيست
"چگونه ابر شدن" را كدامتان بلديد؟
چطور سبز شدن، سرو بودن و ماندن
شما كه هرزه علف هاي قدّ و نيم قديد
به روي زرديتان اي بهارهاي دروغ
بس است آنچه كه يك عمر رنگ سبز زديد
فريبِ رنگيتان پاك شد، ولي افسوس
كه چشم هاي شما كور بود و هيچ نديد
مهرداد نصرتي